بسم الله الرحمن الرحیم

اي عزيزان! وضع را بهتر كنيم
گوش بر حرف دل رهبر كنيم
سال تغييرات در الگو رسيد
كجروي گردد ز ايران ناپديد
بهر اصلاحات اصلي در مسير
از هم اكنون ، جان من ! موضع بگير
تا نگهداري كنيم از انقلاب
تا بماند همچنان اسلام ناب
گاه الگويي به نام انقلاب
مي رود در لاك خودبيني به خواب
اين خطر هرگز نباشد در خيال
وضع را بنگر مگو حرف محال
وقت آن شد تا كه ويرايش كنيم
مدعي را خوب آزمايش كنيم
فاصله دارد به معيار اصيل
از چه بالا رفته اينك بي دليل؟
چون دهد او از كَفَش معيار ناب
تا به كي بايد بماند در سراب؟
لحظه اي تغيير در الگو كنيد
مردمان را با خدا همسو كنيد
چون زمان مصرف من شد تمام
صحنه را خالي نمايم والسلام
تا نيفتد انقلاب از جنب و جوش
تا نگيرد ملت از ضعفم خروش
آن زمان نه تو بماني و نه من!
جز خيانت هم نباشد كار من
چشم خودبيني مرا گر كور كرد
با سلاطين جهان محشور كرد
بارالها ! قدرتِ تغيير ده!
بهر مسئولان كمي تدبير ده!
بگذرم ! گويم كلام انتخاب
تا فرو ريزد هياهوي سراب
خاتمي در اوج شد با كار خود
سروري را اين چنين معيار شد
مي كشد دست از مقام دنيوي
تا كند اتمام اوج معنوي
خاتمي رفته ولي شد جاودان
رهبر دلها بماند هر زمان
موسوي آمد كه تا ياري كند
حقِ راكد مانده را جاري كند
حرمت ملت شكسته گاه گاه
موسوي آمد براي آن ، پناه
او پناه و يار محرومان شود
پايه ي خودكامگي ويران شود
موسوي فرياد ناي درد من
موسوي اميد آه سرد من
موسوي گفتار ناب انقلاب
حجتي كامل شده بر ما خطاب
موسوي فرياد ناي ملت است
ملت ما لايق اين عزت است
از چه رو تحليل شد اسلام ناب؟
از چه ملت رفته افكارش به خواب ؟
مملكت شد از مسير خود جدا
خدعه و ظلم و تقلب شد روا
مي كند از پيش خود قانون عَلَم
مي كند او ريشه ي حق را قَلَم
چون خوره چسبد به جان انقلاب
مي كشاند وضع را در منجلاب
قد او كوتاه از معيار حق
مي بُرد از دو طرف هنجار حق
تا كه حق با حرف او ميزان شود
آنچه رانَد بر زبانش آن شود
موسوي آمد كه حق جويي كند
گر چه اين نا اهل پر رويي كند
يك طرف در جهل و بي برنامگي
يك طرف در فكر خصم خانگي
موسوي فرياد مردم مي كند
اين رقيبش پول را گم مي كند
سيب زميني اين يكي توزيع كرد
موسوي بر اين فريبش جيغ كرد
كه چه سان شد راه و رسم انقلاب؟
رأي جمع كردي چرا با نان و آب ؟
آي مردم اين چه وضع زندگي است؟
اين فريب و مايه ي شرمندگي است
انقلاب ما براي اين نبود!
خون پاكان حاصل آن اين نبود
آن امامي كه خروشش ناب بود
در پي قطع همين اذناب بود
سلام
السلام اي دوستانِ با صفا
دردلتان جلوه گر نورخدا
از حضورتان تمنّا مي كنم
در ادب ورزي تقلّا مي كنم
يك سخن دارم ، بگويم بي دغل
بعد از آن هرچه بخواهي كن عمل
مي كشم منّت به حرفم گوش كن
بعد از آن بر هرچه خواهي جوش كن
حرفِ حق تلخ است، قدري صبر كن
گر تحمّل نيست ، كارِ ابر كن
گريه كن تا قلبِ تو تسكين شود
هم افق با لمحه هاي دين شود
گر چنين شد ظرف جانت پرُ شود
لحظه هاي بودنت چون دُر شود
در پي يك ارتباط عالي ام
از نقار و از كدورت خالي ام
با دلي پر مهر گفتم من كلام
بر دلِ نوراني تو السلام
من سخن از حوزه گفتم ابتدا
تا دهم من شرح كُلِّ ماجرا
حوزه ي علميه ي قم زنده است
پرتوِ نورِ خدا پاينده است
حوزه ي علميه قلبِ كشور است
بهر چالشهاي ديني رهبر است
دولتِ ما منتسب بر دين شود
ملت از خبطي اگر بدبين شود
پاي حوزه مي نويسد،خبط آن
مي دهد بر شأنِ حوزه ربطِ آن
اين طبيعي مي نمايد در طريق
سروران ! هَلُمَّ ! انقاذِ غريق
چون چنين شد فاش كردم من بيان
تا كه حق و غيرحق گردد عيان
حوزه تضمين سلامت مي كند
بر خطا كاران ملامت مي كند
حوزه با خبطِ كسان همراه نيست
راهِ باطل ، هر كه باشد، راه نيست
كارِ باطل، هان ! ندارد انتساب
ني به حوزه، ني كه بر فرهنگ ناب
از خطا كاران تبرّي مي كنيم
حرف حق، چون چشمه جاري مي كنيم
حوزه از نامِ خدا دم مي زند
حرف حق را بهرِ عالم مي زند
آنچه نفع كشور است و انقلاب
مي كند بر مردم دانا خطاب
عالمان از دين حراست مي كنند
با نگاه حق سياست مي كنند
حوزه بهر دين تقلا مي كند
گفته ها را هم تماشا مي كند
حوزه از مردم حمايت مي كند
نفع ملت را رعايت مي كند
قصدِ قربت كرده ام از شعر خود
شعر هم نه ! از كلام ِ معر ِ خود
آنچه گويم گر چه تند و ساده است
با تأسف ، اتفاق افتاده است
بي تفاوت نيست حوزه در امور
مي كشاند مردمان را سوي نور
انقلاب از حوزه تضمين مي شود
راه ِحق در حوزه تبيين مي شود
حوزه در قم ، نور افشان مي كند
جلوه گر آياتِ قرآن مي كند
گر گزنده بود حرفم ، غم مدار
داروي تلخ و مريض و بي قرار!
درد آمپولها تحمّل كرده است
تا سلامت در بدن گل كرده است
حرفِ منطق را تحمّل مي كنم
بر جمالت هديه اي گل مي كنم
حوزوي هستم ز حق پروا كنم
در به روي واقعيت وا كنم
هر كه ياري كرد ، دينِ مصطفي(ص)
مي شود محشور با آلِ عبا
هر كه حق را گفت ، بهر ديگران
از عذاب روز محشر در امان
هر كه حق را ديد و كتمان مي كند
خنجري بر قلب ايمان مي زند
هر كه شد جو گير و جانبدار شد
با حقيقت وارد پيكار شد
گر چه حق را مي شناسد مو به مو
بر خلاف حق كند او گفتگو
اي خداي حاضر و حي و حكيم!
اي كريم و عادل و ربِّ رحيم
ياوري كن تا كه حق جويي كنم
بر مدار خير ، ره پويي كنم
مكتب ما برترين است در جهان
تا قيامت هم نيايد مثل آن
اين امانت را نگهداري كنيم
حرفِ حق را در جهان جاري كنيم
اين شما و اين كلام انتخاب
آنچه خواهي ، مي شود عاليجناب!
خواب كروبي

چشمِ كروبي چو خوابش در ربود
احمدي نژاد كيسه بر گشود
رأيها چون تند و تند افزون گرفت
پاي كروبي رهِ بيرون گرفت
دستِ اِنس از غيب چون بيرون رود
كار غيبي بي حد و افزون شود
چون كه شد بيدار آن شيخِ غيور
صحنه را مغلوب ديد و پر فتور
نعره زد: كاي ناكسان! هان! چيست اين؟
رأيِ من كو ؟ ناظرِ حق را مبين!
باز دست غيب ياري كرده است؟
يا خطا صندوقداري كرده است؟
اي خدا ! من شاكي ام خيلي زياد
از دو دستِ غيب احمدي نژاد
رأي من بر جانِ تو باشد حرام
طرحِ من هم بر تو باشد ناتمام
مجلسي آيد كه تنبيهت كند
طرحِ من را خوب توجيهت كند!
تا شوي ناكام در اين طرحِ خوب
اسبِ آن مال من و بهرت ركوب!؟